.
.
.
لعنتی ! خیلی سیگار کشیدم ! تمام ِ وجودم بوی بهمن میدهد !!!!
تمام می شوم هر دم
مدتهاست مرده ام
نمی دانم چرا نمی پوسم . . .
گم می شوم میان تمام آشنایان و دوستان و بودن ها و خیابان های همیشگی !!
نشسته ام میان انبوه ِ زنده ها
من ِ مُرده
گُمانم پنجره ها هم مُـــرده اند . . .
چقدر سخن گفتن سخت شده ! راه گلویم بسته تر شده و صدایم ضعیف تر، باد چنان زوزه می کشد که صدایم گم می شود و حتی خودم هم شک می کنم که چیزی به زبان آورده ام یا نه، چنان می وزد که سیگارم را می برد و من به انتظار، که باد ِ قوی تری بوزد، نور چراغ سو سو می زند و گاهی، برای لحظه ای خاموش می شود، انگار او هم قصد خاموشی ندارد ! یا نمی شود ! کمکش می کنم، خاموش می شود.
باد حس عجیبی به من می دهد ! انگار تمام روحم را از من جدا می کند.
خسته ام ! توانی برای بیان میزان اش ندارم، مهم هم نیست، گفتن اش کمکی نمی کند و باید تحمل کرد و تحمل کرد ! کاش تمام خستگی های عالم به جسم محدود می شد ! کاش همین کم خوابی ها و رفت و آمدها و کش و قوس ها بود، که نیست ! مدت زیادی است مُردگی را تجربه می کنم، گُمانم به این شکل حداقل با خودم رو راست تر هستم ! به هر حال درد ِ مزخرفی است ! انگار کن نیمه جان باشی و تو را به این طرف و آن طرف بکشند و بزنند و ببُرند و گاهی هم روی تن ات خستگی رفع کنند، و خودت ! هیچ باشی و با هر تلاشی که می کنی احساس زبونی و درد ِ ناتوانی نصیبت شود ! هر چه هست خودم هستم و خودم ! شاید روزی روزگاری کاری کردم.
بعد از مدت ها هایده می خواند، پرسوز، دلم می گیرد ولی همچنان گوش می دهم. نمی دانم از من می خواند یا از خودش ! هرچه هست مرا با خود می برد. خسته ام ! آنقدر که گویا باید یک "مرگ" بخوابم تا برطرف شود. نمی شود، نمی شود لعنتی ! برمی گردم به همان نامجو، بگو . . . بگو . . .
اینقدر نشسته ام که راه رفتن یادم رفته است، گرچه هنوز خیلی کار مانده، خیلی. بدهکارم ! به هر کس و هر نفس، به موسساتی که کار داده اند، تمام کارها را بدهکارم، بدتر از آن احساس می کنم به همه بدهکارم ! به دوستانم، به همکاران، به رهگذران، به تو ! به خودم ! اینها هیچوقت صاف نمی شوند !
باید به کارهایم برسم. ولی همچنان من نشسته ام و "الکی" جاری می شوم در تمام لحظات و تا حواسشان نیست در میانشان گم و گور می شوم. که شاید فراموش کنند. هوس خواندن ِ دوباره ی "کیمیا خاتون" دور نمی شود. شاید تمام ِ اینها حرفی دارند ! که بلند شوم ! که کاری کنم ! ولی جواب من به همه شان یک چیز است ! : خسته ام