تبليغاتX
مُــدام
روی زمین بودم یا در میانه ی آسمان ! نمیدانم ! هر چه بود نفس به سختی در رفت و آمد بود. خسته شده بودم، از راه رفتن، از این راه رفتن های ممتد و طولانی و بی هدف، دیگر حالم از تابلوهای تکراری و اسم های حفظ شده و خیابان های هر روزه به هم میخورد ! آدم های همیشگی توی کافه های همیشگی با حالات همیشگی ! مثل خودم.  تمام کافه های این شهر ِ لعنتی ِ دوست داشتنی را حفظ شده ام ! باید جایی بروم که صندلی ها تکی باشند !! که دور باشد، که گم بشوم. ترمینال را با تمام بوی گازوئیل و دود و گرفتگی ِ آدمهایی که از زندگیشان دور میشوند دوست دارم ! آدم از آنجا می تواند برود ! برود و دیگر نیاید! کاش مقصدی هم به نام ِ "هیچ کجا" وجود داشت. کجا بودم؟! بین ِ زمین و آسمان ! سیگار لای انگشتانم می لرزد، تف می کنم ! به زمین ولی دلم از آسمان گرفته است ! آخخخ  من آدم این زندگی نیستم، من . . .  من . . .   من دیگر نیستم ! بی خیال ِ من

.

.

.


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:58  توسط [ مُــــــدام ]  | 


لعنتی ! خیلی سیگار کشیدم ! تمام ِ وجودم بوی بهمن میدهد !!!!  


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 5:5  توسط [ مُــــــدام ]  | 


تمام می شوم هر دم 


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 6:47  توسط [ مُــــــدام ]  | 


مدتهاست مرده ام

نمی دانم چرا نمی پوسم . . . 


+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 3:59  توسط [ مُــــــدام ]  | 

گم می شوم

گم می شوم میان تمام آشنایان و دوستان و بودن ها و خیابان های همیشگی !!‏

نشسته ام میان انبوه ِ زنده ها

من ِ مُرده

گُمانم پنجره ها هم مُـــرده اند . . . ‏



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 5:52  توسط [ مُــــــدام ]  | 

حس می کنم زیادم ! خیلی پخش و پلا شدم، باید کمتر باشم، باید هی کم و کمتر بشم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 2:4  توسط [ مُــــــدام ]  | 


هیچ است میان تمام حرفهایم ! هر چیز که من می گویم هیچ است ! شاید، شاید اندکی لبخند، کمی شوخی، نیم "حرف" ی و کمی "بودن" ! هیچ . . .  اینها را از من نخواهید. مرا تنها بگذارید ! تنها که باشم آسوده تر می میرم

چقدر سخن گفتن سخت شده ! راه گلویم بسته تر شده و  صدایم ضعیف تر، باد چنان زوزه می کشد که صدایم گم می شود و حتی خودم هم شک می کنم که چیزی به زبان آورده ام یا نه، چنان می وزد که سیگارم را می برد و من به انتظار، که باد ِ قوی تری بوزد، نور چراغ سو سو می زند و گاهی، برای لحظه ای خاموش می شود، انگار او هم قصد خاموشی ندارد ! یا نمی شود !  کمکش می کنم، خاموش می شود.

باد حس عجیبی به من می دهد ! انگار تمام روحم را از من جدا می کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 3:40  توسط [ مُــــــدام ]  | 

در گذرم . . . 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 1:59  توسط [ مُــــــدام ]  | 


خسته ام ! توانی برای بیان میزان اش ندارم، مهم هم نیست، گفتن اش کمکی نمی کند و باید تحمل کرد و تحمل کرد ! کاش تمام خستگی های عالم به جسم محدود می شد ! کاش همین کم خوابی ها و رفت و آمدها و کش و قوس ها بود، که نیست ! مدت زیادی است مُردگی را تجربه می کنم، گُمانم به این شکل حداقل با خودم رو راست تر هستم ! به هر حال درد ِ مزخرفی است ! انگار کن نیمه جان باشی و تو را به این طرف و آن طرف بکشند و بزنند و ببُرند و گاهی هم روی تن ات خستگی رفع کنند، و خودت ! هیچ باشی و با هر تلاشی که می کنی احساس زبونی و درد ِ ناتوانی نصیبت شود ! هر چه هست خودم هستم و خودم ! شاید روزی روزگاری کاری کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 3:26  توسط [ مُــــــدام ]  | 

بعد از مدت ها هایده می خواند، پرسوز، دلم می گیرد ولی همچنان گوش می دهم. نمی دانم از من می خواند یا از خودش ! هرچه هست مرا با خود می برد. خسته ام ! آنقدر که گویا باید یک "مرگ" بخوابم تا برطرف شود. نمی شود، نمی شود لعنتی ! برمی گردم به همان نامجو، بگو  . . . بگو  . . .

اینقدر نشسته ام که راه رفتن یادم رفته است، گرچه هنوز خیلی کار مانده، خیلی. بدهکارم ! به هر کس و هر نفس، به موسساتی که کار داده اند، تمام کارها را بدهکارم، بدتر از آن احساس می کنم به همه بدهکارم ! به دوستانم، به همکاران، به رهگذران، به تو ! به خودم ! اینها هیچوقت صاف نمی شوند !

باید به کارهایم برسم.  ولی همچنان من نشسته ام و "الکی" جاری می شوم در تمام لحظات و تا حواسشان نیست در میانشان گم و گور می شوم. که شاید فراموش کنند. هوس خواندن ِ دوباره ی  "کیمیا خاتون" دور نمی شود. شاید تمام ِ اینها حرفی دارند ! که بلند شوم ! که کاری کنم ! ولی جواب من به همه شان یک چیز است ! : خسته ام 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 4:1  توسط [ مُــــــدام ]  |